و اینک برای تو و این برگ سبز که از نام تو سرشار است شعری نه از آفتاب و نه باران که از جنس چشمانت برای تو و این حس پاک که از یاد تو آکنده است نه از آتش و نه خاکستر که شعری به رنگ نگاهت برای تو و این پرواز شعری با بال های بلند
ساده ام نه آنگونه كه تو مي بيني نه آنگونه كه ديگران ساده ام مثل سنجابي كه لانه اي دارد در بالاي درخت و هر از گاه سرش را از سوراخ كوچك اش بيرون مي آورد و از آنجا به دنيا نگاه مي كند ساده ام مثل سنجابي كه هميشه جانوران ديگري تعقيب اش مي كنند و او مي ترسد و از ترس مي لرزد و تنها آرزويش اين است كه طعمه اين جانوران درنده نباشد و روزي به مرگ طبيعي بميرد آخر مي دانيد عمر او كوتاه است خيلي كوتاه
طلوع ات خوش اي آفتاب انديشه حضور بي وقفه ام در سايه سار سكوت به انتظار تو بود تو آمدي و اين شب نشين بي پناه را تا ارتفاع نيلگون اميد تا سلسله جبال آرزوهاي پي در پي هدايت كردي اگرچه كوله بارت به بوي اندوه آغشته بود اما صداي تو صداي گرم تو در خواب من پيچيد و دست سپيدت با يك اشاره به دور از انكار ستاره ها بي گناه بودن رويايم را ثابت كرد تمام ترانه هاي من نثار تو باد بر من بتاب اي طلوع هميشه بر من بتاب
صداي لحظه هاي تلخ تو را مي شنوم صداي ثانيه هاي معلقي كه پيوسته فرياد مي كشند من از نيرنگ بيزارم تو هنوز امروز در تب تند ديروز مي سوزي و اينگونه ناخواسته و شايد ندانسته اكنون و آينده را چراغي پر فروغ مي فروزي كه بي صدا تكرار مي شود و هرگز هم تار نمي شود آري صدايت را مي شنوم من از نيرنگ بيزارم اگرچه خوابيده ام اما بيدارم
مي ميرم از صداقت يك كلام و با فريبي زنده مي شوم اين شايد سرنوشت من است كه هميشه با هر طلوع به ستايش آفتاب برخيزم و دوباره بي درنگ به سياهي شب بگريزم و اكنون شب من فرا مي رسد با ستاره اي در راه اگرچه هنوز پاسي از سپيده ام باقي ست پس تو دوستم بدار به سادگي و تا طلوعي ديگر به اميد ديدار
تنها باري اگر بر دوش داري توان تحمل در تو شكل مي گيرد و مي داني معناي رستن را تنها اگر انديشه اي در تو ريشه مي بندد به بار مي نشيني و مي بيني زيبايي بودن را و اين اتفاقي ناگزير است فراتر از خاك و آب و از حقيقت ناب فراتر حتي از صدا و اين تفاوتي بزرگ است ميان گياه و حيوان و تو
شيرين بود لبخندش و نامش برگرفته از حكايتي ديرين بود شيرين ما اما فرهاد نداشت آن هم كه بود فرهاد نبود ديوانه اي بر باد بود پس تيشه را برداشت و زد به ريشه زندگي كه آن هم كوه نبود شيشه بود كه شكست و آن عشق پوشالي به سادگي از هم گسست و او كه شيرين بود لبخندش و نامش برگرفته از حكايتي ديرين بود از قصه بيرون رفت رفت به آن سوي غصه و اين حكايت حكايتي غمگين بود بسي غمگين
آري مي خواهم بداني بداني كه من خاطي ام خاطي لحظه اي كه يك دست را بر نرده ايوان گذاشته بودي و با دست ديگر سيگار را مقابل چشمانم مي گرداندي خاطي ام من خاطي لحظه اي كه گفتم چقدر خسته اي و تو خنديدي و با تبسمي گفتي اي كاش هميشه چنين بود هميشه خسته مي شدم از به پا كردن يك جشن و اكنون امروز چقدر خسته اي تو خسته از پايان اين رويا آنجا كجا و من خاطي ام خاطي لحظه اي كه تو را ستايش كردم و هرگز فراموش نكردم و اكنون اينجا آنجا
باور كن اين آرزو را باور كن هرچند كه تنها آرزوست يك روز شايد از خواب برخيزي و همين آرزو كنارت نشسته باشد و در يك لبخند با صداي بلند بگويد صبح بخير وآنگاه تو به ياد آري كه ديشب رويايي از خوابت گذشته است
من يك روز تمام مي شوم مثل يك بازي در يك عصر در كوچه وقتي كه ناگهان باران مي گيرد حرام مي شوم آن روز روزي غريب خواهد بود و اين بازي يك بازي عجيب مثل زندگي با من
با تو توان گريستن است با تو تمناي رسيدن و با تو نياز ديدن است اشك در چشمانت حلقه مي زند و بدرود جاده اي باراني است در امتداد غربت اي هميشه مسافر زمان چشم انتظار تو نيست و مقصد بس ناپيداست پس بي انديشه سفر نكن انديشه يادآور واژه هاست تو بي واژه سفر نكن اي هميشه مسافر دست خاطره به همراهت باد كه خطر در پس هر كوچه به كمين نشسته است
در انتهاي آخرين روز زندگي ام در آخرين لحظه با آخرين نفس بر آخرين برگ آخرين دفتر به آخرين قطره هاي آخرين قلم براي آخرين بار خواهم نوشت من دوستت مي داشتم
صدايت كلام بي واژه نگاه من است تو را كه مي نگرم نگاهت آواي مبهم صداي من مرا كه مي نگري صدايت نگاه من است و نگاهت صداي من به يكديگر كه مي نگريم خطاب كن نام مرا كه تنها بدين كردار چشمانم از حجم پاكيزه رفتارت پر مي شود
به رفتار آرامت به كردار و خرامت و به نامت سوگند مي خورم كه از آسمان چشمانت تكه ابري بچينم وآنگاه در كمين گاه باد رهايش كنم تا از اين پس تنها من پرده دار تالار نگاهت نباشم
بر من آرامشي حكم مي راند كه در خاك نيست آنجا كه ريشه ها در هم مي پيچند و سردمدارشان آب است بر من آرامشي حكم مي راند كه در آسمان نيست آنجا كه ابر ها از هم مي گريزند و فرمانروايشان باد است
از كدامين راه باز مي آيي از كدامين راه توفان كه اينچنين تاريك به من مي رسد باز مي گردد در كدامين راه باران كه با همه سرديش بر من مي بارد باز مي ايستد از كدامين راه كدامين راه باز مي آيي
كوله بارم را بار ديگر بر دوش مي كشم خاموش در فراق ياران همه دلداران بار ديگر امشب به نواي باران مي سپارم گوش بار ديگر اين آه بار ديگر آن اشك در دل تنهايم مي نهد سر به خروش
من تنهايي را نغمه اي تازه ساز خواهم كرد در گلوي تمام پرندگان تا پروازكنان آسمان ها را بر من فرا خوانند من تنهايي را ترانه اي تازه آواز خواهم كرد بر زبان تمام كودكان تا سرود خوانان شادي ها را به من باز گردانند من تنهايي را فصلي تازه آغاز خواهم كرد در دفتر تمام ساليان تا شتابان روز ها را از من باز ستانند من تنهايي را ترانه اي تازه آواز خواهم كرد
بي چراغي اگر مي آيي در دستانت ستاره اي پنهان كن تا من بگويم در كدامين دست پنهان است تنها به شرطي كه ستاره از آن بازنده باشد اگر اين بازي را پاياني بود اگر اين عبور ميسر مي شد مي آيي اگر بي چراغي پنهان كن ستاره اي در دستانت ستاره اي دور براي عبور از سياهي ها