Posts

زن

بر شانه هاي سپيد كدام خاطره تو را مي برند زيبا زن اكنون در گذر از كوچه پس كوچه هاي زمان بر سر كدام پيچ در پيچ طولاني ايستاده اي با رويي گشاده در انتظار لبخندي زيبا زن اينجا كه نيستي آنجا كه نيستي بگو پس كجا تو را مي توان ديد زيبا زن آيا صداي تو را در يخبندان كدام سرزمين به گرمي و به آرامي هنوز مي توان شنيد زيبا زن از اين پس تو تنها نخواهي بود هرگز هرگز تو تنها نخواهي بود زيبا زن بدرود

ماجرا

رفته بودم كمي باد بياورم با همه توفان ها بازگشتم چه خوب شد در اين ماجرا به دنبال باران نبوده ام

دارايي

سكوت تمام سرمايه ام بود در يك كلام آن را به تو بخشيدم اكنون تو صاحب تمام سرمايه ام هستي در يك كلام

توان

در ميانه هستي با هرچه مرگ آلود مي ستيزم هنوز در من توان رسيدن هست به آرزو ها و رويا ها با تو مي دانم مي توانم بود تا فردا همين كافي ست با من بمان بمان تا من آنگاه هر لحظه به احترام تو بر مي خيزم تا فردا همين كافي ست

خبر

بر اساس آخرين نظر سنجي به اين نتيجه رسيده اند كه اغلب مردم به اخبار گوش مي دهند و باز اينكه از اين ميان گزارش هواشناسي را بيشتر دوست مي دارند من نيز امشب شنيدم كه فردا باران مي بارد اما من بر اساس آخرين خبر بيدار نمانده ام تا باريدن باران را از نزديك تماشا كنم همين كه شنيده ام كافي ست لابد مي بارد نمي دانم بر اساس قلب من وقتي تو از من دلگيري هوا هميشه باراني ست و من هميشه در خوابم

كلاغ 3

كلاغ به آساني دروغ مي گويد او هر بار كه دروغ مي گويد لازم نيست بگويد روي من سياه كلاغ مي گويند تا دويست سال عمر مي كند فكر كنيد چقدر مي تواند دروغ بگويد دويست سال با روي سياه بي آنكه بگويد روي من سياه نه او هرگز اعتراف نخواهد كرد آه خداي من نمي دانم چرا هرگز در قارقار كلاغ وقاري نديده ام

آرزو

اي كاش آرزو غنچه اي بود كه ناگزير مي شكفت با رسيدن بهار اي كاش قلب تو با قلب من پيوندشان بي ثمر نبود و اميدي در اين ميانه مي نشست به بار اي كاش من ديوانه اي بودم در متن افسانه اي و تو تنها با نوازش دستي اين افسانه را مي خواندي اي كاش آه ...... چقدر دلم هواي باران دارد هواي خوب باران

پرنده 2

بال هاي خسته را باز كرد به افق خيره گشت و ديد در آن دور دور باران مي بارد و از آن دور دور صدايي شنيد صدايي سبز او را به ياد جنگل انداخت با آن همه درخت لحظه اي پا پس كشيد دوباره صدايي شنيد مثل باران خيس خيس از آن دور دور لحظه اي درنگ كرد خيز برداشت و پريد و رفت به آن دور دور ...... بال هاي خسته را باز كرد و سرانجام چنين پرنده بي پروا پرواز كرد

كلاغ 2

طوطي با كلاغ كاري نداشت در ابتدا حتي به او احترام مي گذاشت يك روز اما كلاغ طوطي را گرفت و بي هيچ ترحمي منقار تيز بلندش را در گلوي او فرو كرد و او را كشت و به بالاي درخت بلندي برد و تكه تكه كردش و او را خورد بي هيچ ترحمي و چنين بود كه كلاغ زنده ماند و طوطي مرد طوطي قرمز بود كلاغ سياه حالا بگوييد چرا قرمز رنگ خون است و سياه رنگ پرهاي كلاغ حالا چه فايده دارد كه بگوييم و بگوييم و بگوييم درود بر طوطي مرگ بر كلاغ

احساس

قلم در دست مي نشينم يك لحظه انگار مي ترسم چرا از چه نمي دانم نمي دانم خيره بر كاغذ خاموش مي مانم و مي مانم احساس مي كنم واژه ها اين واژه ها از دستم مي گريزند و مي دانم مي دانم دوباره مي خواهند از من عبور كنند تا به دامان تو آويزند

بوسه

از ابتداي تو تا انتهاي من يك بوسه شايد يك بوسه باقي ست يك بوسه شايد آغاز انجامي ست يك بوسه شايد سرانجامي ست از تو تا من از من تا ما يك بوسه يك آغاز يك انجام سرانجام شايد باقي ست شايد

صعود

از نردبان اميد بالا مي روم آنقدر مي روم و مي روم تا هواي تو پس هوايم را داشته باش از آن بالا نگاه كن بگو بيا باز هم بيا و به پايين نگاه نكن چيزي نمانده است كم كم مي رسي به انتهاي اين نردبان و نه انتهاي اميد كه هرگز نمي رسي هرگز نمي رسم

کلاغ

اکنون اینجا نشسته ام روبروی آیینه ای که هیچگاه انعکاس حقیقت من نبوده است اینجا نشسته ام بی هیچ اراده ای و می بینم که سیاهی فرا می گیردم امان از تباهی امان از تباهی امان از تو از من در سرزمین کلاغان آفتاب هم دروغ می گوید در سرزمین کلاغان اعتراف به تاریکی تنها بهانه اي برای ندیدن است ما که گناهی نکرده ایم این آیینه است که می شکند و فرو می ریزد اکنون اینجا نشسته ام و می بینم که قلبم فرو می افتد

زیبا

زیبای خفته تا چند می خوابی آیا می دانی یا نمی دانی از حالا تا فردا چند دقیقه باقی ست آیا می دانی آخر این قصه چیست آیا می دانی آنکه می آید کیست آری می دانی من نیز می دانم تا چند می خوابی برخیز ای زیبا ای خفته با هرچه گفته يا ناگفته زمزمه ای در گوش بوسه ای بر لب آیا کافی نیست آیا می دانی تا چند می خوابی برخیز

بنفشه

يك روز فرق نمي كند كدام روز هر روز كه باشد هر روز هر هفته هر هفته از هر ماه هر ماه هر سال كه باشد من مي آيم با بنفشه اي در دست در گلداني كوچك فرق نمي كند كدام نوع هر نوع كه باشد آفريقايي يا ...... آري مي آيم با بنفشه اي در گلداني تا تو بداني بهار رسيده است

هنگامه

چه فاتحانه خنديديم در هنگامه ديروز و اكنون چه قاطعانه مي گرييم بي هيچ كلامي هنوز

پرنده

بخوان پرنده كوچك بخوان به خاطر خودت مي گويم آسمان من آبي ست دلم آبي تر و من زلال تر از باران بهاري مي بارم بر كوچه هاي شب آنوقت خيس خيس از همهمه باد و خويشتن به خانه باز مي گردم در انتظار رنگين كماني از رويا صبح فردا آفتاب نوازشگر از اين همه بنفشه ها و شكوفه هاي سيب به خود مي بالد و آسمان من آبي ست و من هواي پرواز دارم هواي غريب پرواز به خاطر خودت مي گويم بخوان

ندا

پنهان و پيداست آفتاب و زمين زمزمه دارد با ابر نم نم نم مي بارد باران آنك پرنده ندا مي دهد غنچه اي روييده ست يعني چشم باغچه باز هم نو بهاري ديده ست

ترانه 2

به سادگي يك دست به تنهايي يك خواب آمدم كه بگويم باور كن اين ترانه را باور كن آمدم كه بگويم به تو به سادگي به زلالي مثل آب باور كن دستم را قلبم را و نامم را بر تمام ترانه ها براي تو

تو 2

سخن گفتن از تو سخاوتي مي خواهد سخاوتي كه تنها از آن توست برازنده نام توست كلام ارتباط صميمانه واژه هاست و شعر نهايت اين ارتباط نهايت اين صميميت عاشقانه است سخن گفتن از تو آري نهايتي مي خواهد نهايتي كه تنها از آن توست برازنده نام توست