ريختم واريز شدم از حسابي به حسابي اما منصفانه نبود نه اين معامله برايم سودي نداشت من نه وجهي بودم نه مبلغي نه جاري بودم نه در گردش نه بي ارزش نه با ارزش ديگر بس است اين انگار آخرين نفس است البته آخرين نفس تو پس برو از اينجا برو برو
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت حافظ از من تو چه مي خواهي نه اين را نگو آنچه را نمي خواهي آن را بگو شايد من در نتوانستن بيشتر باشم آيا اين خود ماجرايي نيست
نه در آسمان و زمين نه روز و نه شب نه در جنگل سبز نه درياي آبي نه سفيد نه سياه نه خورشيد و نه ماه من در چشم تو به باران رسيدم و اين انكار هيچ چيز نبود تنها ابر نگاهت سرزمين مرا تاريك كرد و تو از فراز من گذشتي و من از عبور تو ترسيدم من از كنار تو بر كرانه باران فرود آمدم
كم كم سبزه ها مي آيند بي تو نم نم ابر ها از آسمان ما مي كنند عبور بي تو بهار انگار به خواب مي رود در مكاني دور در خاطر من اين همه بيدار مي شود در حسرت نور با هم بي تو
چنين مي نمايد كه عشق هايي كه شناخته ام ويرانگرترين بوده اند و در اين ميان هر چه كرده ام پر خطر ترين ...... از اين روي من پير مي شوم پيش از آنكه زمان ام فرا رسد
واژه ها اكنون تا مرز نبرد حقيقت و دوگانگي پيش رفته اند شب نيز به پاس پرستو ها خاموش گشته است نبرد آغاز مي شود كه جسارت واژه ها تاب نمي آورد و پرستو ها بيدار مي شوند تا صبحدم بهار را بر آسمان اميد و آرزوي ديرين خويش پرواز دهند
وقتي كه باران مي گيرد يادت در من جان مي گيرد «از يك ترانه قديمي » صداي باران بر روي شيرواني هيچ مي داني چه لذتي دارد در برج بلند تو باران كه باران نيست اگرچه مي بارد
تهي تنها تاريك سه واژه اند كه با حرف ت شروع مي شوند ...... در جدول من اين هر سه تو را معني مي كنند ...... از اين روست كه هر بار آن را حل مي كنم ناتمام مي ماند
قلم بر مي دارم تا بنويسم يا ننويسم قلم قلب ام را نشانه مي رود تا بنويسم يا ننويسم قلم در دستي خسته دست بر لبي بسته قلم و من تا بنويسم قلم و ما يا ننويسم قلم فرو مي افتد و من از حوصله ام فرا مي روم با سر مي روم در چاه سكوت تا بنويسم يا ننويسم قلم در دست من در قلب تو در چاه ...... آه
هر روز آهسته مي آيي پنجره مي گشايي و به تاريكي من نگاه مي كني و نمي داني من چقدر مي ترسم و نمي داني هنوز روشني تو براي من غنيمت است و اين به هيچ وجه دروغ نيست اين يك حقيقت است
اين هم براي خالي نبودن يك جاي خالي صاحب وبلاگ شب تا از بستر من جدا شود اين تن از بند خواب ها رها شود در آرزوي بيداري بوده ام تا صبح اين حقيقت برملا شود
آری من با دست هایم سخن می گویم "فروغ ما" دست هایش را در باغچه کاشت و سبز نشد او با لب هایش سخن می گفت من لب هایم را در باغچه می کارم اگر سبز شد تمام بوسه ها چه در آفتاب چه زیر ماه چه در باران چه در باد تمام بوسه ها آری از آن تو باد
در جامه دان من جامه اي نيست نامه اي مي نويسم در آن مي گذارم و با خود مي آورم تا هر وقت آن را باز مي كنم تكه اي از نامه را با تكه اي از تو پاره كنم و به دور اندازم و هر وقت آن را مي بندم به ياد آورم كه جاي تو به دست من خالي مي شود
روياهاي من تو را در بر مي گيرند اما من در كابوس هايم به ديدارت مي آيم آه اين چه معمايي ست كه مي شكنيم از آنچه دوست مي داريم و بر مي خيزيم از آنچه شكسته ايم
سكوت ام را بگير آنوقت چيزي نمي ماند كه با تو در ميان بگذارم حرفي اگر داري تو نيز سكوت كن آنوقت حرف هاي بسياري باقي خواهد ماند ميان ما آنوقت فاصله همين است و بس ميان ما همين و بس
روزي يك نان براي هر انسان تا وقتي چنين نيست نام انسان نه يك نام كه تنها لقبي ست كه بي دليل به خود داده ايم تا وقتي چنين نيست نام اين سياره هم زمين نيست