Posts

نفس

ريختم واريز شدم از حسابي به حسابي اما منصفانه نبود نه اين معامله برايم سودي نداشت من نه وجهي بودم نه مبلغي نه جاري بودم نه در گردش نه بي ارزش نه با ارزش ديگر بس است اين انگار آخرين نفس است البته آخرين نفس تو پس برو از اينجا برو برو

خود

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت حافظ از من تو چه مي خواهي نه اين را نگو آنچه را نمي خواهي آن را بگو شايد من در نتوانستن بيشتر باشم آيا اين خود ماجرايي نيست

كرانه

نه در آسمان و زمين نه روز و نه شب نه در جنگل سبز نه درياي آبي نه سفيد نه سياه نه خورشيد و نه ماه من در چشم تو به باران رسيدم و اين انكار هيچ چيز نبود تنها ابر نگاهت سرزمين مرا تاريك كرد و تو از فراز من گذشتي و من از عبور تو ترسيدم من از كنار تو بر كرانه باران فرود آمدم

مرگ

مرگ يعني جسمي خالي مي شود از جان همين و همان مرگ يعني خاك يعني سنگ مرگ يعني خرچنگ در انديشه اي امان از وقتي كه بپوسد ريشه اي مرگ يعني چنين و چنان

خاطر

كم كم سبزه ها مي آيند بي تو نم نم ابر ها از آسمان ما مي كنند عبور بي تو بهار انگار به خواب مي رود در مكاني دور در خاطر من اين همه بيدار مي شود در حسرت نور با هم بي تو

پيرانه

چنين مي نمايد كه عشق هايي كه شناخته ام ويرانگرترين بوده اند و در اين ميان هر چه كرده ام پر خطر ترين ...... از اين روي من پير مي شوم پيش از آنكه زمان ام فرا رسد

مرز

واژه ها اكنون تا مرز نبرد حقيقت و دوگانگي پيش رفته اند شب نيز به پاس پرستو ها خاموش گشته است نبرد آغاز مي شود كه جسارت واژه ها تاب نمي آورد و پرستو ها بيدار مي شوند تا صبحدم بهار را بر آسمان اميد و آرزوي ديرين خويش پرواز دهند

باران

وقتي كه باران مي گيرد يادت در من جان مي گيرد «از يك ترانه قديمي » صداي باران بر روي شيرواني هيچ مي داني چه لذتي دارد در برج بلند تو باران كه باران نيست اگرچه مي بارد

جدول

تهي تنها تاريك سه واژه اند كه با حرف ت شروع مي شوند ...... در جدول من اين هر سه تو را معني مي كنند ...... از اين روست كه هر بار آن را حل مي كنم ناتمام مي ماند

بعلاوه

فاصله ميان با هم بودن يا نبودن تنها علامتي ست بگذار در اين رياضي ساده منها نباشيم

قلم

قلم بر مي دارم تا بنويسم يا ننويسم قلم قلب ام را نشانه مي رود تا بنويسم يا ننويسم قلم در دستي خسته دست بر لبي بسته قلم و من تا بنويسم قلم و ما يا ننويسم قلم فرو مي افتد و من از حوصله ام فرا مي روم با سر مي روم در چاه سكوت تا بنويسم يا ننويسم قلم در دست من در قلب تو در چاه ...... آه

آهسته

هر روز آهسته مي آيي پنجره مي گشايي و به تاريكي من نگاه مي كني و نمي داني من چقدر مي ترسم و نمي داني هنوز روشني تو براي من غنيمت است و اين به هيچ وجه دروغ نيست اين يك حقيقت است

بيداري2

اين هم براي خالي نبودن يك جاي خالي صاحب وبلاگ شب تا از بستر من جدا شود اين تن از بند خواب ها رها شود در آرزوي بيداري بوده ام تا صبح اين حقيقت برملا شود

همه

كلام من همه اين بود سكوت مي كشد و زنده مي ماند تو مرده اي و من زنده مانده ام

فروغ

آری من با دست هایم سخن می گویم "فروغ ما" دست هایش را در باغچه کاشت و سبز نشد او با لب هایش سخن می گفت من لب هایم را در باغچه می کارم اگر سبز شد تمام بوسه ها چه در آفتاب چه زیر ماه چه در باران چه در باد تمام بوسه ها آری از آن تو باد

خالي

در جامه دان من جامه اي نيست نامه اي مي نويسم در آن مي گذارم و با خود مي آورم تا هر وقت آن را باز مي كنم تكه اي از نامه را با تكه اي از تو پاره كنم و به دور اندازم و هر وقت آن را مي بندم به ياد آورم كه جاي تو به دست من خالي مي شود

معما

روياهاي من تو را در بر مي گيرند اما من در كابوس هايم به ديدارت مي آيم آه اين چه معمايي ست كه مي شكنيم از آنچه دوست مي داريم و بر مي خيزيم از آنچه شكسته ايم

بس

سكوت ام را بگير آنوقت چيزي نمي ماند كه با تو در ميان بگذارم حرفي اگر داري تو نيز سكوت كن آنوقت حرف هاي بسياري باقي خواهد ماند ميان ما آنوقت فاصله همين است و بس ميان ما همين و بس

نان

روزي يك نان براي هر انسان تا وقتي چنين نيست نام انسان نه يك نام كه تنها لقبي ست كه بي دليل به خود داده ايم تا وقتي چنين نيست نام اين سياره هم زمين نيست

نه

تو از من غروب نخواهي كرد نه در من طلوع اين حكايت ماه و خورشيد است يكي كه مي خوابد يكي بيدار مي شود