Posts

مدار

برای زمین من آسمان تو تنها با یک ستاره کافی بود به شرطی که مدارم را می فهمید و تا پایان عمرم خاموش نمی شد

دانش

کاش می دانستی که می دانم که می دانی کاش می دانستم که می دانی که می دانم

كوچك بال

با الهام از ترانه "Little Wing" اثر Jimi Hendrix او اكنون گام بر مي دارد در ميان ابر ها با ذهني آشفته كه مي چرخد بي پروا پروانه ها و گورخرها افسانه ها و مهتاب ها و هرآنچه كه او به آن مي انديشد سوار بر باد مي رود ...... وقتي كه غمگين ام به سراغ ام مي آيد با هزار لبخند كه بي دريغ بر من نثار مي كند مي گويد خوب است خوب است از من بگير هرچه مي خواهي از من بگير ...... پرواز كن كوچك بال پرواز كن

نفس

ريختم واريز شدم از حسابي به حسابي اما منصفانه نبود نه اين معامله برايم سودي نداشت من نه وجهي بودم نه مبلغي نه جاري بودم نه در گردش نه بي ارزش نه با ارزش ديگر بس است اين انگار آخرين نفس است البته آخرين نفس تو پس برو از اينجا برو برو

خود

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت حافظ از من تو چه مي خواهي نه اين را نگو آنچه را نمي خواهي آن را بگو شايد من در نتوانستن بيشتر باشم آيا اين خود ماجرايي نيست

كرانه

نه در آسمان و زمين نه روز و نه شب نه در جنگل سبز نه درياي آبي نه سفيد نه سياه نه خورشيد و نه ماه من در چشم تو به باران رسيدم و اين انكار هيچ چيز نبود تنها ابر نگاهت سرزمين مرا تاريك كرد و تو از فراز من گذشتي و من از عبور تو ترسيدم من از كنار تو بر كرانه باران فرود آمدم

مرگ

مرگ يعني جسمي خالي مي شود از جان همين و همان مرگ يعني خاك يعني سنگ مرگ يعني خرچنگ در انديشه اي امان از وقتي كه بپوسد ريشه اي مرگ يعني چنين و چنان

خاطر

كم كم سبزه ها مي آيند بي تو نم نم ابر ها از آسمان ما مي كنند عبور بي تو بهار انگار به خواب مي رود در مكاني دور در خاطر من اين همه بيدار مي شود در حسرت نور با هم بي تو

پيرانه

چنين مي نمايد كه عشق هايي كه شناخته ام ويرانگرترين بوده اند و در اين ميان هر چه كرده ام پر خطر ترين ...... از اين روي من پير مي شوم پيش از آنكه زمان ام فرا رسد

مرز

واژه ها اكنون تا مرز نبرد حقيقت و دوگانگي پيش رفته اند شب نيز به پاس پرستو ها خاموش گشته است نبرد آغاز مي شود كه جسارت واژه ها تاب نمي آورد و پرستو ها بيدار مي شوند تا صبحدم بهار را بر آسمان اميد و آرزوي ديرين خويش پرواز دهند

باران

وقتي كه باران مي گيرد يادت در من جان مي گيرد «از يك ترانه قديمي » صداي باران بر روي شيرواني هيچ مي داني چه لذتي دارد در برج بلند تو باران كه باران نيست اگرچه مي بارد

جدول

تهي تنها تاريك سه واژه اند كه با حرف ت شروع مي شوند ...... در جدول من اين هر سه تو را معني مي كنند ...... از اين روست كه هر بار آن را حل مي كنم ناتمام مي ماند

بعلاوه

فاصله ميان با هم بودن يا نبودن تنها علامتي ست بگذار در اين رياضي ساده منها نباشيم

قلم

قلم بر مي دارم تا بنويسم يا ننويسم قلم قلب ام را نشانه مي رود تا بنويسم يا ننويسم قلم در دستي خسته دست بر لبي بسته قلم و من تا بنويسم قلم و ما يا ننويسم قلم فرو مي افتد و من از حوصله ام فرا مي روم با سر مي روم در چاه سكوت تا بنويسم يا ننويسم قلم در دست من در قلب تو در چاه ...... آه

آهسته

هر روز آهسته مي آيي پنجره مي گشايي و به تاريكي من نگاه مي كني و نمي داني من چقدر مي ترسم و نمي داني هنوز روشني تو براي من غنيمت است و اين به هيچ وجه دروغ نيست اين يك حقيقت است

بيداري2

اين هم براي خالي نبودن يك جاي خالي صاحب وبلاگ شب تا از بستر من جدا شود اين تن از بند خواب ها رها شود در آرزوي بيداري بوده ام تا صبح اين حقيقت برملا شود

همه

كلام من همه اين بود سكوت مي كشد و زنده مي ماند تو مرده اي و من زنده مانده ام

فروغ

آری من با دست هایم سخن می گویم "فروغ ما" دست هایش را در باغچه کاشت و سبز نشد او با لب هایش سخن می گفت من لب هایم را در باغچه می کارم اگر سبز شد تمام بوسه ها چه در آفتاب چه زیر ماه چه در باران چه در باد تمام بوسه ها آری از آن تو باد

خالي

در جامه دان من جامه اي نيست نامه اي مي نويسم در آن مي گذارم و با خود مي آورم تا هر وقت آن را باز مي كنم تكه اي از نامه را با تكه اي از تو پاره كنم و به دور اندازم و هر وقت آن را مي بندم به ياد آورم كه جاي تو به دست من خالي مي شود

معما

روياهاي من تو را در بر مي گيرند اما من در كابوس هايم به ديدارت مي آيم آه اين چه معمايي ست كه مي شكنيم از آنچه دوست مي داريم و بر مي خيزيم از آنچه شكسته ايم