Posts

با گلبرگ

نه می روم نه می مانم نه می گویم نه سکوت می کنم با گلبرگی در دست ام به سویت می آیم نه نگاه می دارمت نه رهایت می سازم با گلبرگی در دست ات باز می گردم نه می دانم نه نمی دانم

دوباره

لحظه ای و بس به اندازه نفس روزنی نوری عبوری از پس دیوار که اندیشه فرار از اینجا شروع می شود من فریاد نمی زنم فکر می کنم شاید دوباره می شد کاری کرد لحظه ای و بس در اندیشه قفس روزنی نوری حضوری که شاید دوباره می شد کاری کرد

تا تو

آسمان ها کوه ها دشت ها دریا ها پرنده ها صخره ها علف ها ماهی ها و گل ها و گل ها و گل ها اینها همه تا تو هستی خوب اند وقتی نباشی اینها همه جمع اند و من مفرد

نادان

تو نادانی نمی دانی اگر می دانستی می توانستی و اگر می توانستی شاید می خواستی اما نه تو نمی خواهی زیرا نمی توانی چرا که نمی دانی آری پس تو نادانی

دو آ و یک الف

در اندیشه جهان به سه واژه رسیده ام آزادی آبادی انسان

ترس

من از فاصله نمی ترسم ترس من بیشتر از آن است که دیگر بین ما چیزی نباشد

صورتی

از ورای هر بدرود به درودی دوباره رسیده ام در من کلامی تکرار می شود صورتی ساده صمیمی اعتماد می کنم چرا که زیباست و ناگزیر خورشید من از مشرق صدا طلوع می کند و در مغرب سکوت به خواب می رود

بلند

دیواری که ساخته ای از قامت من بسی بلند تر است حتی سایه ها به آن بالا نمی رسند حالا تو به توانایی خود بناز اما برای فرار من از زندان اندیشه ات دیوار دیگری بساز

خواب

آنقدر دلم می خواهد بخوابم که انگار ناخواسته مرگ خود را آرزو می کنم آه خدای من این چه تمنایی ست شاید اگر آزار کابوس ها می گذاشت من نیز می توانستم با رویایی بیدار بمانم

چه

ما چه ساده برگذار می شویم گاه جشن ایم و گاه عزا انگار که مجلسی بی حضور آدم به بر پایی خود ببالد ما چه ساده می گذاریم و می گذریم

نا باور

راهی که می روی برای باورت کافی نیست نه این تو نیستی در باور من تو خود لابد می دانی که کیستی

مدار

برای زمین من آسمان تو تنها با یک ستاره کافی بود به شرطی که مدارم را می فهمید و تا پایان عمرم خاموش نمی شد

دانش

کاش می دانستی که می دانم که می دانی کاش می دانستم که می دانی که می دانم

كوچك بال

با الهام از ترانه "Little Wing" اثر Jimi Hendrix او اكنون گام بر مي دارد در ميان ابر ها با ذهني آشفته كه مي چرخد بي پروا پروانه ها و گورخرها افسانه ها و مهتاب ها و هرآنچه كه او به آن مي انديشد سوار بر باد مي رود ...... وقتي كه غمگين ام به سراغ ام مي آيد با هزار لبخند كه بي دريغ بر من نثار مي كند مي گويد خوب است خوب است از من بگير هرچه مي خواهي از من بگير ...... پرواز كن كوچك بال پرواز كن

نفس

ريختم واريز شدم از حسابي به حسابي اما منصفانه نبود نه اين معامله برايم سودي نداشت من نه وجهي بودم نه مبلغي نه جاري بودم نه در گردش نه بي ارزش نه با ارزش ديگر بس است اين انگار آخرين نفس است البته آخرين نفس تو پس برو از اينجا برو برو

خود

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت حافظ از من تو چه مي خواهي نه اين را نگو آنچه را نمي خواهي آن را بگو شايد من در نتوانستن بيشتر باشم آيا اين خود ماجرايي نيست

كرانه

نه در آسمان و زمين نه روز و نه شب نه در جنگل سبز نه درياي آبي نه سفيد نه سياه نه خورشيد و نه ماه من در چشم تو به باران رسيدم و اين انكار هيچ چيز نبود تنها ابر نگاهت سرزمين مرا تاريك كرد و تو از فراز من گذشتي و من از عبور تو ترسيدم من از كنار تو بر كرانه باران فرود آمدم

مرگ

مرگ يعني جسمي خالي مي شود از جان همين و همان مرگ يعني خاك يعني سنگ مرگ يعني خرچنگ در انديشه اي امان از وقتي كه بپوسد ريشه اي مرگ يعني چنين و چنان

خاطر

كم كم سبزه ها مي آيند بي تو نم نم ابر ها از آسمان ما مي كنند عبور بي تو بهار انگار به خواب مي رود در مكاني دور در خاطر من اين همه بيدار مي شود در حسرت نور با هم بي تو

پيرانه

چنين مي نمايد كه عشق هايي كه شناخته ام ويرانگرترين بوده اند و در اين ميان هر چه كرده ام پر خطر ترين ...... از اين روي من پير مي شوم پيش از آنكه زمان ام فرا رسد