Posts

کم 2

با چشم های بسته نگاه می کنیم با گوش های گرفته می شنویم و بی صدا فریاد می زنیم آرزوی ما دیدن است رویایمان شنیدن و امیدمان گفتن

کم

از من شاخه ای شکست از تو برگی فرو افتاد از ما اما توفانی به پا نشد

شکست

تو را چه آسان می شکنند آنان که آسان می شکنند

دیوار

نمی دانم چرا هیچ وقت هیچ کس هیچ جا بر روی هیچ دیواری ننوشت مرگ بر دیوار آخر چرا همه اش از دیوار مرگ دیگران را می خواهند

دلیل

دوستت دارم چون دوست داشتنی هستی آیا این دلیل کافی نیست

ما

ما تنها با هم است که می مانیم بی هم ما هرگز نمی توانیم

بهار

افق اندیشه های رویایی ام همیشه با آفتاب بهار تو طلوع می کند تمامی راه ها چه سهل و چه دشوار به ابتدای تو منتهی می شود برای من تو اولین ی و آخرین چه شب باشی و چه روز چه گذشته،چه امروز من می ستایم ات و دوست ات می دارم و می دانم که می مانی نه به شرمساری که با غرور برای آینده سرود آزادی آبادی و عشق می خوانی وطن ام

غبار

تنهایی غباری ست بر اندیشه ام حضور ات نسیمی که خاطره بهار را تکرار می کند

غرور

در گذشته باد نمی آید ...... سهراب سپهری نمی گذرم عبور می کنم من از گذشته گذشته ام از این روست که احساس غرور می کنم

تهی

تهی از تو که تهی بودی پس نتیجه یکسان است تهی از تهی یعنی تو هرگز نبودی

بهانه

هرگز برای دوست داشتن،به دنبال باران و بهار و بابونه نباش.گاهی در انتهای خار های یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند پریسا بارانی بهاری و بابونه در انتهای خود به تو می رسم بر لبم نوری جاری ست

شکرانه

اینجا نام گلی بر لبم چکیده است آنجا قطره ای از هوا به شکرانه از اشکی به اشکی سرود ستاره بازی فلک تنها بهانه است من می روم تو می مانی برای زندگی این تنها نشانه است

ما ندگار

من به تو نمی نگرم در تو می نگرم پاییز من لبریز از نگاه است و سرشار از انتظار آوازت کو؟ پروازت کجا جا مانده ست ؟ بر تکه های اندیشه ام تنها حضور تو بر پا مانده ست

با گلبرگ

نه می روم نه می مانم نه می گویم نه سکوت می کنم با گلبرگی در دست ام به سویت می آیم نه نگاه می دارمت نه رهایت می سازم با گلبرگی در دست ات باز می گردم نه می دانم نه نمی دانم

دوباره

لحظه ای و بس به اندازه نفس روزنی نوری عبوری از پس دیوار که اندیشه فرار از اینجا شروع می شود من فریاد نمی زنم فکر می کنم شاید دوباره می شد کاری کرد لحظه ای و بس در اندیشه قفس روزنی نوری حضوری که شاید دوباره می شد کاری کرد

تا تو

آسمان ها کوه ها دشت ها دریا ها پرنده ها صخره ها علف ها ماهی ها و گل ها و گل ها و گل ها اینها همه تا تو هستی خوب اند وقتی نباشی اینها همه جمع اند و من مفرد

نادان

تو نادانی نمی دانی اگر می دانستی می توانستی و اگر می توانستی شاید می خواستی اما نه تو نمی خواهی زیرا نمی توانی چرا که نمی دانی آری پس تو نادانی

دو آ و یک الف

در اندیشه جهان به سه واژه رسیده ام آزادی آبادی انسان

ترس

من از فاصله نمی ترسم ترس من بیشتر از آن است که دیگر بین ما چیزی نباشد

صورتی

از ورای هر بدرود به درودی دوباره رسیده ام در من کلامی تکرار می شود صورتی ساده صمیمی اعتماد می کنم چرا که زیباست و ناگزیر خورشید من از مشرق صدا طلوع می کند و در مغرب سکوت به خواب می رود