Posts

کوچک

آنک که شبنم وار از شاخسار شب فرو می چکی آسان نیست در اندیشه درخت آشیانی بر پا ساختن

شاپرک

انگار در انتظارم نشسته بود در سحرگاه پیاده رو وقتی رسیدم بر شانه ام نشست و با من آمد و تا عصر هم آنجا ماند و بعد هم آنجا مرد *** در انتظارم نشسته بود به رنگ سپیده بی هیچ نشانی برای وداع

بی پناه

سردابه سکوت آوازم را گرفت به گرمی تن ات پناه آوردم آنجا که صدا ها در هم می پیچید و تنها نسیمی تنهایی را تکرار می کرد

نا گفته

گلی ست در دستم نامش را تو بگو حرفی ست بر زبانم آن را تو بخوان نگو نه که ناگفته بسیار است برقی ست در نگاهم تو پنهانش کن

عابر

نه باز می توان گشت نه باز می توان ماند هر چه پیش رفته ام بیش از پیش رفته ام اکنون دیگر به جز رسیدن راهی نمانده است

همین

افول اسم تو زوال افسانه ای ست که قاریان قصه های قدیمی سینه به سینه نقل می کردند *** آوار قدم های من بر سر کوچه فرو می ریخت *** توهم تاریخ به پایان خود نزدیک می شد *** ناگاه ستاره ای درخشید نگاه کردم دیدم که تنها ماندم

سفر

من از مغز فاصله های دور به قلب نور سفر می کنم کیست که بگوید تو کیستی اینجا چه می کنی به دنبال چیستی بیگانگی را چه سود در سرزمین "همین ست...هر چه بود آه ای طلوع پاییزی ای که از امید و نظاره لبریزی من از تو نخواهم گسست به زیر این همه آوار تحمل و تحمیل  نخواهم شکست چنین ست...هر چه هست

بازی

من هیچگاه قافیه ای نساختم اصلا شعر من هیچگاه قافیه نداشت از این رو من هیچگاه قافیه را نباختم

جنگ ستارگان

تنها ستاره ای کافی بود در دور ترین نقطه آسمان تا من با همین چشمان غیر مسلح خیره می شدم به آن حتی برای لحظه ای بی دفاع در جنگ ستارگان در آخرین روز از عمر یک شب در عمق یک شب تنها  ستاره ای تنها اگر از تو داشت نشان

تازه

بهاری در راه آوازی در من گلویی تازه  باید برای سرزمینی به این اندازه آری آغاز کن دوباره تمنای با تو بودن چه زیبا ست پیش تو به شعری عشقی سرودن چه زیبا ست دل از لاله ای ربودن این همه سبز این همه سفید این همه آبی تازه کن گلویی بردار ترانه ای دوباره  باز پرواز کن

تقویم

تقویمی که خریدیم با هم به صفحه آخرین ماه خود نزدیک می شود همان که بر رویش نوشتی "دوستت دارم" همان که بر رویش دوستم داشتی و هر از گاهی جمله ای می نگاشتی همان که در زیرش می نشستیم پشت میز و رویاهایمان را قسمت می کردیم همان که در زیرش دستانم را چگونه بزرگ می دیدی یادت هست؟ و یادت هست چقدر قصه از با هم بودن گفتیم؟ از بودن گفتیم از ماندن گفتیم و گفتیم و گفتیم و تاب آوردیم  همه فصل ها را یک به یک و رنگ به رنگ و اما لحظه ای درنگ ...... باد باد دستان مرا با خود برد و قلب تو را با خود برد و حرف ها را با خود برد و قصه ها را با خود برد و فصل ها را و باد و برد و ...... و حالا این آخرین برگ همان تقویمی ست که خریدیم با هم و ما و باد باد ما را با خود برد و برد و ......

شنبه

شنبه ها  شنبه ها  شنبه ها من از شنبه ها  عبور می کنم می آویزم فرو می ریزم شنبه ها شنبه ها شنبه ها  من شنبه ها را به تو می بخشم روز ها را شب ها را هفته ها ماه ها سال ها را به تو می بخشم تو نیز چیزی به من ببخش من را  به من ببخش

کودکانه

از تنهایی تا تو چه کودکانه  رویایی بود تشنه لب از صخره ای گذشتم و در دامنه به سرابی رسیدم اما  این هر چه بود سیاه نبود آبی بود چه کودکانه

پل

از هجوم باد به حقیقت برگ رسیدم ابتدای گل انتهای ساقه است و فاصله پلی ست که از آن می توان برگشت

با آزادی

به مردم سبز سرزمینم من هوا می خواهم هوا را با آزادی من نان می خواهم نان را با آزادی من ایمان می خواهم ایمان را با آزادی من امید می خواهم امید را با آزادی من عشق می خواهم عشق را با آزادی من آزادی می خواهم آزادی را با آزادی

آواز

صدای دوستانت می آید در خانه در حیاط روی درخت صدای دوستانت را می شنوم از کله صحر تا پای غروب صدای دوستانت را دوست دارم و بچه هاشان را بچه بازیچه بازی صدای دوستانت خوب است خوب خواب بیدار صدای دوستانت می گوید او ما من صدای دوستانت می آید می رود می ماند با من

توجه

آهسته برانید خطر مرگ حتمی ست پیچ خطرناک خطر مرگ حتمی ست اعتماد نکنید خطر مرگ حتمی ست دل نبندید خطر مرگ حتمی ست راست نگویید خطر مرگ حتمی ست نخواهید نبینید نشناسید خطر مرگ حتمی ست دست ندهید دست نگیرید دست نگه دارید خطر مرگ حتمی ست تقاطع دو راهی بن بست خطر مرگ حتمی ست ندانید خطر مرگ حتمی ست نبخشید خطر مرگ حتمی ست

نا بخشوده

با این وجود که همیشه دوستت خواهم داشت و نیز هیچگاه فراموش ات نخواهم کرد اما هرگز تو را هرگز به خاطر همه دردی که در مسیر این جدایی تحمل خواهم کرد نخواهم بخشید

خواب در خواب

ساعت من بر دست تو و سکوت تو در وقت من که گذشت و تو رفتی با زمانی در دست و من ماندم با کلامی بر لب

چهار سال

در حیاط ما چهار سال است که پرنده ها آواز می خوانند دست کم تا من یادم می آید دست کم تا تو به یاد نداری چهار سال است که اینها اینجا می خوانند می خندند می گریند نمی دانم اصلا گور پدر هرچه پرنده چه می دانم ولی نه آخر اینها که گناهی نکرده اند زبان بسته ها مثل تو مثل ما چهار سال است که نه می فهمند و نه می دانند واقعا چه اتفاقی افتاد حالا هر چه می خواهی فحش بده ناله کن نفرین کن ولی ای کاش فقط ای کاش می توانستم ادعا کنم همه چیز را فراموش کرده ام مثل تو مثل ما بعد از چهار سال که اینها اینجا می خوانند و هنوز نمی دانند نمی دانند