Posts

خواب در خواب

ساعت من بر دست تو و سکوت تو در وقت من که گذشت و تو رفتی با زمانی در دست و من ماندم با کلامی بر لب

چهار سال

در حیاط ما چهار سال است که پرنده ها آواز می خوانند دست کم تا من یادم می آید دست کم تا تو به یاد نداری چهار سال است که اینها اینجا می خوانند می خندند می گریند نمی دانم اصلا گور پدر هرچه پرنده چه می دانم ولی نه آخر اینها که گناهی نکرده اند زبان بسته ها مثل تو مثل ما چهار سال است که نه می فهمند و نه می دانند واقعا چه اتفاقی افتاد حالا هر چه می خواهی فحش بده ناله کن نفرین کن ولی ای کاش فقط ای کاش می توانستم ادعا کنم همه چیز را فراموش کرده ام مثل تو مثل ما بعد از چهار سال که اینها اینجا می خوانند و هنوز نمی دانند نمی دانند

موج

ساحلی بود دستانت که پریشانی هایم را در بر می گرفت و جوش و خروش ام را به آرامش مبدل می کرد اکنون بی تو تشنگی بی کران هزاران خشکی بر لبم جا مانده ست

گنجشک

هر چه فریاد دارید برآرید هر چه فحش بلدید بر زبان آرید گلوله هایتان را شلیک کنید بمب هایتان را بیافکنید ببندید بزنید بکشید اما شما ای خدایان خشم بدانید بدانید بدانید صدای گنجشک تمام نخواهد شد

حسادت

می توانم بخندم اما چشم من تحمل حسادت اشک هایم را ندارد

راز

من تنها برایت آوازی خواندم و گذشتم این تنها کاری بود که از دستم بر می آمد شل سیلور استاین به نقل از مریم باز می گردم مثل قاصدی بی جوابی بی سوالی می رانی ام بی هیچ کلامی می گذرم با آوازی در گلو خفته نه سازی در کار نه نقطه آغازی میان ما ما در میان ما ترانه ها می خوانی ام به نگاهی باز می گردم به کرانه ها بی امید پروازی در برم رازی

کم 3

و سکوت به هزار زبان در سخن است احمد شاملو برای سخن گفتن واژه ها کم اند کم اما برای سکوت سخن ها بسیار فاصله میان ما تنها رویای به هم رسیدن است

کم 2

با چشم های بسته نگاه می کنیم با گوش های گرفته می شنویم و بی صدا فریاد می زنیم آرزوی ما دیدن است رویایمان شنیدن و امیدمان گفتن

کم

از من شاخه ای شکست از تو برگی فرو افتاد از ما اما توفانی به پا نشد

شکست

تو را چه آسان می شکنند آنان که آسان می شکنند

دیوار

نمی دانم چرا هیچ وقت هیچ کس هیچ جا بر روی هیچ دیواری ننوشت مرگ بر دیوار آخر چرا همه اش از دیوار مرگ دیگران را می خواهند

دلیل

دوستت دارم چون دوست داشتنی هستی آیا این دلیل کافی نیست

ما

ما تنها با هم است که می مانیم بی هم ما هرگز نمی توانیم

بهار

افق اندیشه های رویایی ام همیشه با آفتاب بهار تو طلوع می کند تمامی راه ها چه سهل و چه دشوار به ابتدای تو منتهی می شود برای من تو اولین ی و آخرین چه شب باشی و چه روز چه گذشته،چه امروز من می ستایم ات و دوست ات می دارم و می دانم که می مانی نه به شرمساری که با غرور برای آینده سرود آزادی آبادی و عشق می خوانی وطن ام

غبار

تنهایی غباری ست بر اندیشه ام حضور ات نسیمی که خاطره بهار را تکرار می کند

غرور

در گذشته باد نمی آید ...... سهراب سپهری نمی گذرم عبور می کنم من از گذشته گذشته ام از این روست که احساس غرور می کنم

تهی

تهی از تو که تهی بودی پس نتیجه یکسان است تهی از تهی یعنی تو هرگز نبودی

بهانه

هرگز برای دوست داشتن،به دنبال باران و بهار و بابونه نباش.گاهی در انتهای خار های یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند پریسا بارانی بهاری و بابونه در انتهای خود به تو می رسم بر لبم نوری جاری ست

شکرانه

اینجا نام گلی بر لبم چکیده است آنجا قطره ای از هوا به شکرانه از اشکی به اشکی سرود ستاره بازی فلک تنها بهانه است من می روم تو می مانی برای زندگی این تنها نشانه است

ما ندگار

من به تو نمی نگرم در تو می نگرم پاییز من لبریز از نگاه است و سرشار از انتظار آوازت کو؟ پروازت کجا جا مانده ست ؟ بر تکه های اندیشه ام تنها حضور تو بر پا مانده ست