كم كم سبزه ها مي آيند بي تو نم نم ابر ها از آسمان ما مي كنند عبور بي تو بهار انگار به خواب مي رود در مكاني دور در خاطر من اين همه بيدار مي شود در حسرت نور با هم بي تو
چنين مي نمايد كه عشق هايي كه شناخته ام ويرانگرترين بوده اند و در اين ميان هر چه كرده ام پر خطر ترين ...... از اين روي من پير مي شوم پيش از آنكه زمان ام فرا رسد
واژه ها اكنون تا مرز نبرد حقيقت و دوگانگي پيش رفته اند شب نيز به پاس پرستو ها خاموش گشته است نبرد آغاز مي شود كه جسارت واژه ها تاب نمي آورد و پرستو ها بيدار مي شوند تا صبحدم بهار را بر آسمان اميد و آرزوي ديرين خويش پرواز دهند