Posts

Showing posts from June, 2007

بلند

دیواری که ساخته ای از قامت من بسی بلند تر است حتی سایه ها به آن بالا نمی رسند حالا تو به توانایی خود بناز اما برای فرار من از زندان اندیشه ات دیوار دیگری بساز

خواب

آنقدر دلم می خواهد بخوابم که انگار ناخواسته مرگ خود را آرزو می کنم آه خدای من این چه تمنایی ست شاید اگر آزار کابوس ها می گذاشت من نیز می توانستم با رویایی بیدار بمانم

چه

ما چه ساده برگذار می شویم گاه جشن ایم و گاه عزا انگار که مجلسی بی حضور آدم به بر پایی خود ببالد ما چه ساده می گذاریم و می گذریم

نا باور

راهی که می روی برای باورت کافی نیست نه این تو نیستی در باور من تو خود لابد می دانی که کیستی