Posts

بازی

                   پس تو پرواز میکنی به دور دست آیا برای بازگشتن ات زمانی هست تا به تماشا بنشینم زیر بارش باران بازی کردن تو را سر مست ......

فریاد سکوت

خوب من! خوب من هم می ترسم بار ها و بار ها ترسیده ام از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین و از سخت ترین و ستمگر ترین چیز ها همچون هیولا ها ترسیده ام باری حتی ترس هایم را از تو دریغ نکردم ****** خوب من! باور کن که من اگر که فریاد نمی کشم نه از گرفتگی گلو و نه از کوفتگی عضلاتم در رنجم من سکوت میکنم چرا که فریاد نه زاییده عصیان که فرزند نا خلف سکوت است

نیایش

و واژه ها آنقدر در دستم می چرخند تا نام تو بر زبانم جاری شود پس بر می خیزم و نیایش آغاز می کنم...

هوای تو

پس از باران آنگاه که ابر از سرم گذشته و حتی بعضی چیزهای دیگر دیگر از سرم گذشته من با فراق بال در هوای تو نفس میکشم آفتاب نگاهت بر نقش خاکی چهره ام می تابد نفس می کشم گرم می شوم و زندگی را آغاز می کنم... آیا عشق  آغاز زندگی نبو د؟

رویا

در کلامت رویــــایی ست که کابوســــم را به دیــوار شبـــانه میخکوب میکند درخشش  آفتـــــــــاب نیمروزی در  هــراس من از سیـــاهی ... خورشــــید ارزانـــی تو باد

دلخوش

تا با تو بودن سنگینی آوار سکوت سرد شب را تاب می آورم دلم به پنجره ای خوش است که شیشه اش ترنم باران را منعکس می کند و کوچه ای که دیری ست از آن من نیست کوچ پرنده را دوست ندارم و تحمل سایه ی سیاه چنار در زیر نور زرد چراغ برایم سخت دشوار است تنها یک نام و یک واژه در سرم تکرار می شود: "تنهایی" ... تا با تو بودن

قرار

من درد هایم را با تو در میان می نهم تا تو چون گندم زاری احاطه ام کنی و من چون ابری بر تو ببارم

مانده

از یاد نرفتی بر باد نرفتی رها کردی ام آزاد نرفتی